سلام به همه دوستان مهربون
متاسفانه با خبر شدیم دوست و خواهر بزرگوارمون شیدا جان مدیر وب دل شیدا دو هفته ایست در بستر بیماریست لذا از کلیه آبجی ها و داداشی ها گلمون تقاضا مندیم برای سلامتی و شفای عاجل این دوست بزرگوارمون دعا کنند.
از طرف دوستان: امان عزیزی ستار ملک رئیسی و امیدبی وس
بسم اللّه الرحمن الرحيم
يا منزل الشفا و يذهب الداء صل على محمد و آله و انزل على وجعى الشفاء
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه رب العالمين حسبنا اللّه و نعم الوكيل تبارك اللّه احسن الخالقين و لا حول و لا قوه الا باللّه العلى العظيم .
ادامه مطلب...
داستان کوتاه
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست...
با سپاس فراوان عبدالستار ملک ریسیی
ادامه مطلب...
داســــــــــــــــــــتان کوتاه....... پروانه و پیله
مردی شاخه ای را که یك پیله پروانه در آن انتظار تولد را می کشید، پیدا كرد و با خود به خانه برد یك روز سوراخ كوچكی در پیله پروانه ظاهر گشت
او نشست و ساعتهای متمادی به تلاش غریزی بدن پروانه گرداگرد آن روزنه کوچک را تماشا کرد
دنباله داستان ادامه مطلب را کلیک کنید
با سپاس فراوان عبدالستار ملک ریسیی
ادامه مطلب...
اگر کسي در اين پرسش ها بنگرد خواهد ديد همه آنها داراي روان و نيرو هستند . يک نواي زيبا مي تواند شما را از خود بي خود کند ، رنگي ويژه مي تواند شما را آرامش و يا به خشم آورد و پديده هاي بي جاني ، همچون نامه ، پرده و پيرهن ... به هزار زبان با شما گفتگو مي کنند ، همه آنها در حال ستايش دمادم زندگي اند ...
براي ياد گرفتن آنچه مي خواستم بدانم احتياج به پيري داشتم ، اکنون براي خوب به پا کردن آنچه که مي دانم ، احتياج به جواني دارم .
اگر بزرگي و عظمت را آرزو مي کني آن را فراموش کن و دنبال حقيقت برو ، آنگاه به هر دو خواهي رسيد ، هم حقيقت و هم عظمت ...
زبان با يك تهمت نابجا ، يا يك دروغ ، قدرت دارد آبروى پنجاه ساله انسان بى گناهى
را بريزد ، يا مال و جان بى تقصيرى را بر باد دهد .و زبان مى تواند با گفتار الهى بين دو نفر را اصلاح نموده ، آبروى مسلمانى را حفظ كند ، و مال و عرض مؤمنى را از خطر برهاند آرى ! اين است طاعت بزرگ او .
زندگـــــــــــــــــــی زیباســـــــــــت ای زیبا پســـــــــــــند...
زندگی زیباست و هر روزش آغازی دوباره برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته. زندگی زیباست، به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ گل رُز، اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی، با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش، بی سایه، بی غم، با اندکی پستی و بلندی، کسی چه می داند؟ همیشه آنگونه که می خواهیم نیست و هر چه می خواهیم به دست نمی آید، هجران ها هم حکمتی دارند. اما زندگی همچنان زیباست، می توان خاطراتی خوب در ذهن حک کرد و باقی را دور ریخت. یاد زیبایی های زندگی تا پایان عمر نشاط و سرزندگی به دنبال دارد. پاییز را هم می توان زیبا دید، نگو خزان است و زردی، اتفاقات هم حکمت خاص خود را دارند، همانطور که شاخه های خشک مجموع صدای دل نشین ِ قدم هایمان را می سازند، خش خش برگ ها هم زیباست، اگر بخواهیم.
ادامه مطلب...
با سلام و عرض ادب ابجی و داداشی عزیزم از همه تون ممنون هستم تنهایم نزاشتی حال احوال جویایم بودی با کامنتهای زیبا یتون خوشحالم کردی عرض کنم به خدمت تون من اصلا وقت نداشتم جواب کامنتهای شما را بدهم این روزا وقت کم دارم ولی به یاد همه تون هستم از صمیم قلب دوستتون دارم برایتون ارزوی موفقیت و شاد کامی خاهانم سال نو ۱۳۹۱ را به شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض می کنم هر کجای نکته جهان هستی پیروز و سر بلند باشید و اما تو این پست یه تشکر و فدر دانی ويژه از خواهر محترمه شیدا جان برای طراحی قالب زحمت کشیدن ازش یه دنیا ممنون هستم واقعا تو دنیای مجازی یکی از موفق ترین وب نویسان شاعر و طراحان است خدا قوت بده هر کجا هستند انشالله در کارش موفق و موید باشد .
سه تا کارت پستال تقدیدم می کنم به شیدای عزیز دل شیدا
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد ...
ای نو بهار خنـــدان از لامکان رسیـــــدی
چیزی به یار مانی از یـــار ما چه دیـــدی
خندان و تازه رویی سر سبز و مشکبویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریــدی
با سپاس فراوان عبدالستار ملک ریســــــــیی
تو این پست هیچ کس خبر نکردم
رونق عهـــد شبابست دگــر بوستان را
میرسد مـــژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمـن بـاز رسی
خدمت ما برسان سرو گل ریحــان را
ادامه مطلب...
داســـــــــــتان کوتاه خوانـــــــــــــــــدنی
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یکدفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند.
او گفت: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا!
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
و همسرم اینگونه جواب داد:
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با تـوست
خواهش می کنم کامنت تکراری نزارید
ادامه مطلب...
زنــــــدگی یه ســـــــفر اســـــــــت
حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود ؟
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آن ها چنگ درانداز، آن چنان که در زندگی خویش که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد
مبادا با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود هر روز، همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای و هرگز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است برخیز و بی هراس خطر کن در هر فرصتی بیاویز و هم بدین سان است که به مفهوم شجاعت دست خواهی یافت آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود پروازش ده تا که پایدار بماند زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست
ادامه مطلب...
درس اخلاق ..........داستان کوتاه
معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ۵ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند.
معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»
نتیجه اخلاقى داستان
کینه هر کسى را که به دل دارید بیرون بریزید وگرنه باید آن را تا آخر عمر با خود حمل کنید. بخشیدن دیگران بهترین کارى است که میتوانید بکنید. دیگران را دوست بدارید حتى اگر آنها شما را دوست نداشته باشند.
با سپاس فراوان عبدالستار ملک ریسیی
ادامه مطلب...
روز زن و مادر را به همه خانم هاي عزيز و مادران دوستان عزيزم از صميم قلب تبريك ميگم و ارزوي سراسر سلامتي و عمري با عزت برايشان خواستارم. با سپاس فراوان عبدالستار ملک ریسیی
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
اين روزها به لحظه اي رسيده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهايم مي خواهم که يادت را از ذهن من بشويد... يادت را بشويد تا ديگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... اما نمي شود....
من تمام فرياد ها را بر سر خود مي کشم چرا مي دانستم که در اين وادي ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشيده اند اما با اين همه تمام بدبيني ها و نفرتها را به تاريک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودي ديگر گونه اغاز کردم و تو... چه بي رحمانه تپش هاي عاشقانه قلب مرا در هم کوبيدي ...
روزي را که قايقي ساختيم و آنرا از ساحل سرد سکوت به درياي حوادث رهسپارکرديم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهايم را مرهم شدي و شدي پارو زن قايق تنهايي هايم... به تو تکيه کردم...
هيچ گاه از زخمهاي روحم چيزي نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفي کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمي کني بر زخمهاي دلم اما لياقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه هاي نرفته... به اينده نه چندان نزديك خيره شده بودي ...من تک و تنها پارو مي زدم و دستهايم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هيچ نگفتم چون زندگي به من اموخته بود صبورانه بايد جنگيد ...
به من اموخته بود که در سرزميني که تنها اشک ها يخ نبسته اند بايد زندگي کرد...
اما امروز دريافتم که حجمي که در قايق من نشسته بود جز مشتي هيچ چيز ديگري نبود...
هيچ کس اين چنين سحر اميز نمي توانست مرا ببرد آنجايي که مردمانش به هيچ دل مي بندند با هيچ زندگي مي کنند به هيچ اعتقاد دارند و با هيچ مي ميرند!
ادامه مطلب...

















































